تبليغاتX
نمایش

نمایش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:2  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:2  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط   | 

تحول در کتابخوانی و جایگاه نشر اینترنتی
زندگینامه و بیوگرافی مشاهیر
آیین برآزندگی
دانلود کتاب : نقش ارد بزرگ و احمدشاه مسعود در تغییر نام افغانستان به خراسان
دانلود کتاب - نگارخانه سخنان بزرگان - مهستی مسعودی
سلحشور و جنگاور در کلام ارد بزرگ
دانلود کتاب : سیصد جمله - ارد بزرگ ، فردریش نیچه و جبران خلیل جبران
دانلود کتاب : کتاب پنج رهبر فکری ایران در طی پنجاه سال گذشته
دانلود کتاب : مرجع سخنان پندآموز بزرگان - سیمین کوثری
دانلود کتاب : 500 جمله زیبا از ارد بزرگ - سیمین کوثری
دانلود کتاب : جملات زیبای بزرگان - سایت تبیان
دانلود کتاب : از ارد بزرگ تا برایان تریسی
دانلود کتاب : بهترین سخنان حکیمانه از بزرگان - روزنامه اعتدال
دانلود کتاب : سخنان بزرگان - خجسته زیمیرواسکاری
دانلود کتاب : رازهای ارد بزرگ و پائولو کوئلیو
دانلود کتاب : سخنان بزرگمهر
دانلود کتاب : اندیشکده ایران و یونان
دانلود کتاب : جاده ابریشم ، واژه ای استعماری
دانلود کتاب : پندار متفکرین
دانلود کتاب : برانگیختگان
دانلود کتاب برای موبایل
دانلود کتاب : جاده ابریشم ، واژه ای استعماری
دانلود کتاب : آزادی چیست ؟

دانلود کتاب : آرمان نامه

سی لوح زیبا با جملات ارد بزرگ
دانلود کتاب - بخش یکم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:0  توسط   | 

از بس که من الان نمیدونم اسمشو چی بذارم بگم شوروشوق بگم چی چی خلاصه هر کوفت وزهرماریم که هست بازم اومدم اینجارو آپ کنم.خلاصه دیگه.یکی از دوستان گفتش که اونidمحسن سرکاری بوده؟ عجب.نمید.نم.اما من با ذوق کلی بهش pmداده بودم و نجوابید.خلاصه که بی خیال حالا.من خودمم میدونم که مهدی یه سایت داره و میشه اطلاعات لازم رو از اونجا کسب کنم منم فعلا فقط یه اطلاعات کسبیدم اونم idشهکه امیدوارم که این چاخان نباشه دیگه.بابا مگه چی خواستیم حالا ازشون؟مگه چه انتطاری داریم که همچین می کنن اخه؟فقط یه جواب سلام بدن سخته واسشون ؟اگه اینجوریاس که من واقعا اولش به خاطر خودم متاسفم که وقتم رو صرف اونا کردم و بعدشم به خاطرخودشون متاسفم. حالا بگذریم.بابا من الان با این کامپیوتر این خانومه ها دارم اخر حالو صفا رو میبرم.چه قد حال داره.مثله مال من که نیستش که.کامپ من هم ویروسیه هم قدیمیه.خلاصه هر چی چیز بده تو اون کامپ منه که خونس.منم الان با این دارم راحت همه کارامو میکنم.یادم باشه به همتونم سر بزنم .الانم هنوز ناهار نخوردیم و این خانمه و شوهرش هم رفتن که ناهار بگیرن بیارن.نمیدونم دیگه.خلاصه که امشب ما هم میکوچیم به خونه خودمون دیگه.فردا هم امتحان لعنتی و گه زبان فارسی دارم که هیچی دوست ندارم که خودم بفهمم ازش .اه .مزخرف.ساعت ۷ هم امروز چیه امشب باز کلاس دارم اونم هندسه.هنوزم نمیدونم که حسابان لعنتی رو پاس کردم یا نه.امشب می فهمم.وای اگه نه و پاس نکردم اصلا حوصله قیافه حق به جانبی که میخواد این اقا بگیره رو ندارم.اووووووف از دست اینا.طولانی شده زمان امتحاناتمون .من خسته شدم.بابا میخوام برم ایران  دیگه.اه.دیشب هم  شاممون دیر اماده شد.منم هول هولکی نمیدونم چیا خوردم و اومدم نشستم پشت کامپیوتر.خلاصه .حالا من یه چشم به شوهر این خانمه بود که نیاد و فضولی کنه و ببینه که ما چی چی چت میکنیم از یه طرف هم حواسم به  اقای فرشته بود ببینم امشب چه جوریاس.باید اینو تو تاریخ رابطمون ثبتش کنم.چیو ؟اینو که یه هفته برگشته رفته خونه خودشون که هر شب میتونه بیاد و با من بچته.اما من که هر شب نیستم که .یه شب درمیون هستم و اونم به خاطر امتحانای مزخرفم نه که حالا من خیلی هم میخونم .خلاصه که تا من دیشب یاهو رو باز کردم دیدم اف داده که روشنک کجایی ؟

منم ان لاین کردم و زودی بهم pmداد و حرفیدیم.چه مهربون شده بود.همیشه که مهربون هستش اما من شاید بعضی وقتا مهربونیشو نبینم.همشم میگفت :کی میای ایران .منم برنامه رو بهش گفتم و شروع کرد بحث کردن که زودتر بیا .خلاصه که کلی هم اقا ظاهرا واسه خودش برنامه ریخته که کجاها بریم.میگفت :با هم میریم سفر اونم کیش.منم بهش گفتم :ببین نمیگم بهت باشه یا نمیزنم تو ذوقت بزار من اصلا پام برسه بعدش برنامه ریزی کن.خلاصه که کلی هم ناراحت بود که چی؟من چون ۳ تیر اگه خدا بخواد میرم اینا تا ۱۹تیر امتحان دارن و خونه دانشجویی میمونه و کلی هم ناراحت بود که مثلا نمیتونم زیاد باهات باشم یا نمیشه که مثلا بیای خونمون و از این حرفا.حالا منم از یه طرف همش بهش میگفتم :عزیزم بذار من بیام بعدش بحث میکنیم.خلاصه که تا ساعت ۶ صبح امروز منو ول نمیکرد که بیام بخوابم تا کلی با نازو افاده کشیدن گذاشت.اما خب به خاطر یه سری چیزا هم که قبول دارم تقصیر من بود از دستم ناراحت شدو منم حالا بعدا از دلش در میارم.خلاصه که میشه گفت چت خوب و عشقولانه یی داشتیم به غیر از اخراش که گفتم هم ناراحت شد هم حال من گرفته شد.خلاصه فردا یا پس فردا هم میره خونه دانشجوییشون و هیچی همینا فعلا.فعلا منم برم که گرسنمه و اینا هنوز نیومدن و منم دارم ضعف میرم بابا.

اما اینم دلم نیومد  که نذارم که مثلا اغاز مبارزه با بد حجابیه :

-------------------------------------------------------------------------------------------

بابا وقتی من که خودم یه دختر ۱۷ سالم و نمیدونم ضرورت این حجاب لعنتی چیه خب معلومه که نمیخوام هم اصلا رعایتش کنم یا بزنم .خدا به همه شماها که تو ایرانین صبر بده که با این برنامه های مزخرفشون سر میکنین.هرروز یه بامبول جدید میسازن.پدر خودشون رو دراوردن دیگه.فقط بلدین به حجاب گیر بدین؟بابا برین به فکر چیزای دیگه باشین که مملکتتون رو گه خودتون برداشته.این خل بازیا کیلو چنده ؟بعدشم به نظر من که اصلا  هرجوری که عشقتونه بگردین بابا بی خیال اینا اه

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 15:20  توسط   | 

امروز هم اومدم اما نمیدونم اصلا چی بنویسم یا از چی بگم.بابا بهتره بگم که حال ندارم .اما چی کار کنیم دیگه یکی چت یکی هم بلاگ اپ کردن واسه من شده یه عادت یا بهتره بگم که بابا معتادش شدیم دیگه خلاصه که اینجوریاس.راستی یه چیز دیگه از این به بعد منه واقعی رو اینجا میبینین .با فکرام . کارام.نمیدونم واسم اصلا مهم نیست که بعدا درموردم چی فکر کنین اما بهتره بگم که ادم با خودش روراست باشه خیلی بهتره منم طبق یه عملیات ضربتی که هنوز چند دقیقه ازش نمیگذره تصمیم به انجام این کار گرفتم.خلاصه که بعله اینجوریاس.دیشب که هیچی نخونده بودم و به مامان گفتم که ساعت رو بذاره رو ۵ و بیدارم کنه .اخه امتحانای ما ساعت ۹:۳۰ هستش و منم تا اون موقع میتونستم این کتاب لعنتیه زبان رو یه دوره کوچولو کنم که مثلا ۱۰رو بگیرم.اره .نه حال درس دارم نه حال خودمو.گور بابای معدل امسال واسه کنکور.ولم کنین حال ندارم اصلا.رفتم امروز بلاگ یکی از بچه های کلاس بعدش نوشته بود که من ۳تا از امتحاناتم رو خوب دادم و فکر کنم ۲۰ میشم اگه هم نشدم حتما ۱۹ رو میشم.لوسسسسسسسسسسسسس.مزخرف.اتفاقا جلوی منم میشینه.وای که حرصم رو درمیاره وقتی که به مراقب میگه که به من برگه پاکنویس بدین من کم اوردم.از بس الکی چرت و پرت مینویسه دیگه.بی خیال بابا.اسمشم فرشتس.فرشته ببینم تا کجا میخوای با این کارات بری جلو باشه؟

دلم هم گرفته یه دفعه.الان که خونه خودمون که نیستم.خونه یکی از دوستای مامانیم.اخه امشب و فردا شب  اینجاییم.نه که مثلا به خاطر اینکه میخوان حمام خونه رو سرویسشو عوض کنن مامان هم گفتش بمونم اونجا چی کار کنم و از امروز که امتحانم رو دادم اومدیم اینجا.ظهر هم مامانی یه ناهار خوشمزه درست کرد که جای همتون خالی .به جای همتون خوردم.خلاصه که امشب و فردا شب اینجا هستیم.دوست مامانی هم تازه یه  دو ساله که ازدواج کرده و یه پسر کوچولو هم داره که اینقده نازه و اسمش فربده و چشاش هم ابیه.اخیییی.خوشگل خوشگله.خیلی هم این خانمه مهربونه واسه همین اینجا احساس راحتی میکنیم.همه چیز هم خوبه.اهان دیشب هم که رو مبل تو خونه لم داده بودم و از بی حوصلگی دوبار داشتم فیلم عروس فراری رو میدیدم یه دفه دیدم که واسم باز smsدادو نوشته بود که:میای اینترنت ساعت ۱۲:۳۰؟

منم  خب امروز امتحان داشتم و اصلا هم حال نداشتم با بی حوصلگی موبایلو برداشتمو نوشتم که من فردا امتحان دارم نمیام خواستی فردا شب با هم میچتیم.اونم بلافاصله گفتش که :باشه عزیز دلم فدات شم به درست برس من فردا میام.منم حالا این مدله که چی شده که اینقده مهربون شده  و میگه فدات شم.خلاصه به خودم گفتم :روشی(مخفف اسممه مثلا )تو توهمی برو بخواب بابا.اومدم تو تخت دراز کشیدم و کلی حالا مثلا کیف کردم که اینمدله می حرفه هم باز قاط زدم که حالا که من نیستم میشینه تا صبح عین این سگا میچته با دخترا و واسشون دم تکون میده.منم گفتم :روشی بی خیال .منم که تلافیشو دراوردم روش که اینم قضیه داره .حالا حال ندارم که بگم چی به چیه.نه میگم.من گفته بودم یه بلاگ دیگه هم دارم خب بعدش اونجا با همه بچه های بلاگ که دوستم میچتم.خلاصه اینم فهمیده بود و رفته بود idتک تکشون رو نمیدونم از کجا گیر اورده بود وبا همه چت کرده بود و مثلا میخواسته مچ منو بگیره وقربون همشون برم اونا هم اینقده ازم تعریف کرده بودن که دیگه داشتش منفجر میشد و یه شب بهم کلی حرف زد که :من نمیخوام تو که مال منی با این همه ادم بچتی.منم اون شب اتفاقا حال نداشتم و یه جوابی بهش دادم که ۱۰دقیقه بهمpmنمیداد تا مثلا از دلش دراوردم.نه که خودت با هیچ دختری حالا چت نمیکنی منم نکنم؟بشین بینیم این فیلمارو هم واسه من در نیار.به درک که چت میکنی.برو با هر دختری که میخوای چت کن.میخوام ببینم کدومشون مثل من خر میشن و با تو میمونن تا اخرش.بعضی وقتا اخر نامردی هستی اما بی خیال منم که تلافی میکنم.امشبم باز قراره چت داریم اونم ساعت ۱۲:۳۰شب.تا ببینم امشب چه جوریاس این چتمون.امتحان زبان هم هی بدک نبود قبول که میشم .اما ....حال ندارم فعلا.امروز هم فاطی رو دیدم نشسته بود یه گوشه مظلوم منو زیر چشی نگا میکرد.منم دلم کباب شدا اما از کنارش گذشتم و رفتم.بابا من  خرابتم فاطی.فکر کنم همین فردا پس فرداس که باهاش دوباره دوس شما.راستی یه چیز دیگه.چی چی بود؟یادم رفتش .هاااااااان.اونم اینه که:

کی از مهدی مقدم میتونه واسه من یه سری اطلاعات بده ؟

خلاصه که بجوابین .یه چندتا عکس هم ازش بزارم اینجا.مهدی خیلی خوش تیپی.صدات هم که محشره.من عاشق اهنگه دلم از تو میخونه و خیلی بد شدتم.مهدییییییییییییی

اینجا هم ببینین مهدی جونم که من خیلی دوسش دارم چه کوچولو بوده نازی.بوسسسس

راستی میگما  یه چندتا کلیپ از این محسن چاوشی دیده بودم تو ایران بعدش بالاشون مثلاidخودشو گذاشته بود.منم اددش کردم.اما هر چی وقتی ان لاین بود بهشpm دادم جواب نداد بی ذوق.میگما سر کاری بوده؟؟؟حالا این مهدی جونم هم رفتم سایتش خب بعدش idاونم بود منم اینو ادد کردم .میگم اینم نکنه جواب نده و سرکاری باشه.من دلم میشکنه هااا.نهههه.مهدی جونم جواب بده.عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:16  توسط   | 

۱)

امروز یکم حالم نسبت به روزای دیگه بهتره.آخه تو این چند روزی که نبودم مثلا کلی اتفاق افتاده امروز امتحان حسابان داشتیموایییی.الان یه دو هفته ایی هستش که مثلا این معلم خصوصیم باهام داره کار میکنه تا من مثلا یه چیزایی حالیم بشه و این درس رو پاس کنم.اما هربار که من میومدم که جزوه حسابانم رو دوره کنم یه چیز جدید تو اون جزوه میدیدم که مثلا حالا با اینکه یه ۱۰باری هم ازش گذشته بودم اما باز باوجود این من تازه متوجه میشدم.خلاصه که دیشب آخرین جلسه کلاس خصوصی حسابان بود.بعد از اون باری که ناراحتم کرده بود همش سعی میکرد که از دلم مثلا یه جورایی غیر مستقیم دراره اما منم میزدم به بی خیالی و کارم رو میکردم.کلاس دیشب هم  هم میشه گفت که کلاس حسابان بود هم همه چیز.دیروز این اقا روانشناس شده بوداا از خاطرات دوران دانشجوییش تو ایران میگفت و خب بعضیاش خنده دار بودن و خوب اما بعضیاشم نه غم انگیز بودن.مثلا گفتش که یکی از دوستاش به دختر خالش نمیرسه و دوستشم شب تو خواب گاه خودشو دار میزنه.من اینقده ناراحت شدم و دلم اینقده سوخت. اما آقا گفتش :به درک کسی که خودشو میکشه اصلا ارزش نداره که واسش گریه کنی .اما من مخالفم اونم به شدت.البته نظره منه شاید هم اون راس میگه.اما به نظر من کسی که به این نتیجه میرسه که خودشو بکشه اون لحظه که تصمیم به انجام این کار میگیره میبینه که واسه هیچ کس وجودش مهم نیست و میبینه که  فقط همین یه راهو داره.البته باز نظره منه.آخه من یه بار خودم خودکشی هم کردم اما خب حالا یا خوش بختانه یا بدبختانه منو به موقع بردن بیمارستان و مثلا من زنده موندم.قضیه خودکشی منم خیلی مفصله.ببینین همیشه به ظاهر ادما نرین که میخندن و شادن.به نظر من همونی که خیلی شاده کلی غصه و درد رو پشت این چهره شادش پنهون کرده.منم تا اول دبیرستان خیلی شاد بودم .اصلا نمیدونستم ناراحتی چیه.اصلا به خدا نمره ۱۶ من نداشتم.نمیخوام بگم حالا درسام خوب بودن نه اما از حالا که هستم خیلی خیلی بهتر بودم .اما بعدش به خاطر یه حادثه که بزرگترین ضربه روحی بود واسم من به شدت افسرده شدم.طوری که تا پای خودکشی هم رفتم. درسام افتضاح افت کردن.همه میگفتن :چته درس نمیخونی .معلما اذیتم میکردن.و....حالا خیلی مفصله تو یه پست دوست دارم کامل درموردش صحبت کنم.اما من خودکشی رو تجربه کردم.وقتی از همه جا قطع امید کردم دیدم فعلا این کار خوبه و با یه مشت قرص  خودمو خواستم خلاص کنم.من بعد از اون اتفاق خیلی عوض شدم.حالا بعدا همه رو میگم .اما من اون پسری که خودشو دار زد رو درک کردم.حالشو درک کردم.از این حرفا بگذریم.امروز هم امتحانشو دادم و نمیدونم.هیچی نمیدونم.نه میدونم خوب دادم نه میدونم بد دادم.هیچی نمیدونم.فقط امیدوارم قبول بشم اینو .(ای خداااااااااااااااااا ببین روشنک کوچولوت اومده دم در خونت ببین داره  التماس میکنه که کمکش کنی.تو که اینقده میگن خوبی پس کمکم کن نذار همه چیز خراب بشه خدا جونم.من خودمو به دست تو میسپارم .)فقط واسم دعا کنین که این امتحانم رو خوب داده باشم . اخه اگر اینو خوب ندم خیلی بد میشه واسم .دعا کنین تروخدا.اینم از امتحان مزخرف حسابان که انگاری  پاس کردن این درس مثه یه ارزو قراره بمونه.بابا میگین چی کار کنم از این درسه من هیچی نوفهمم.بی خیال حالا.خبرشو حتما بهتون میدم .

۲)

بافاطی واقعا قهرم .به خاطر یه چیزی که تقصیرشم نبودا اما تقصیر فرهاد داداشه جوادشه.مزخرفا.شاید حالاحالاها با هم قهر باشیم .نمیدونم.اما دلم واسش تنگ شده.فاطی جونم آره خیلیا حسرت دوستیمونو میخوردن اما به خاطر کار ابلهانه ی تو بعدشم اون فرهاد مزخرف حالا من و تو باید واسه یه مدت حداقل از هم جدا باشیم.فاطی من هنوزم همون روشنکم اما نمیشه دیگه.من هنوز همونیم که وقتی بهم گفتی خواستی خودکشی کنی و رگتو نشونم دادی که چه طور زخم شده بود مات نگات کردم و بعدش بغلت کردم و زدم زیر گریه.من همونیم که وقتی تو خونه بهت زور میگفتن از این ور به خاطرت حرص و جوش میخوردم.من همونیم که هروقت دلت میگرفت و واسه درددل کسی رو پیدا نمیکردی به من همه چیزو میگفتی و تو هم همونی بودی که وقتی من از همه دنیا حتی فرشته خودم که بعضی وقتا میشه دشمن جونم دلم میگرفت پشت تلفن واسه تو یواشکی دور از چشم مامانی دردودل میکردم و گریه میکردم و تو هم پابه پام گریه میکردی.ما همونایی بودیم که خیلیا حسرت دوستیمونو میخوردن .یادته فاطی؟اما نمیتونم برگردم فاطی.منو ببخش تروخدا.میدونم میشینی بعد از اون sms یی که واست دادم گریه میکنی اما یه مدت تنها باشیم بهتره.برو سراغ همونایی که قبلا هم درکت نمیکردن فاطی .اما یادت نره که چقد دوستت داشتم .مواظب خودتم باش.کاش ادرس اینجارو بهت میدادم که ببینی حتی حالا هم که مقصر تو هستی من چه جوری باز دارم عین اون موقع ها باهات صحبت میکنم.فاطی جونم مواظب خودت باش تروخدا درستم بخون  مثل من نباش امیدوارم به عزیز دلت هم برسی.

۳)

پریشب با اقای فرشته جونم چت کردم.اما ..... حالا میگم. قراره که اینجا من حرفای دلمو فریاد بزنم  و بگم.پریروز عصری واسش زنگ زدم و صحبت کردیم دیدم باز نمیتونه درست صحبت کنه و فهمیدم برگشته خونه خودشون و مثلا همه دورشن و واسه همین نمیتونست درست صحبت کنه.خلاصه قراره ساعت ۱۲ شب رو گذاشت که هردو با هم بیایم نت.من هم اومدم اما اقا دیر کرد.امکان نداشت هیچ وقت دیر کنه حتی یه دقیقه اما اون شب دیر کرد.وقتی با یه ساعت تاخیر مثلا pmداد و من دلیل تاخیرشو پرسیدم یه دلیل مزخرف اورد که نگم بهتره.وقتی هم چت میکرد متوجه شدم که همزمان با من داشت با یه نفر دیگه هم چت میکرد .چون هم دیر جواب میداد و هم یه بار اشتباهی pm عوضی داد.منم به شوخی  خواستم حالیش کنم و بهش گفتم:عزیزم وقتی با هم قراره چت داریم بقیه قراراتو بذار کنار.اونم گفتش :نه و.... مثلا خواست سیاه کنه و این حرفا.اما تا اخر چتمون با همون شخص ثالث داشت چت میکرد و منم هیچی به روش نیاوردم .اما اینقده ناراحتم که دارم از ناراحتی سکته میزنم.یه چیز دیگه هم که بیشتر ناراحتم میکنه اینه که هنوز متوجه نهایت دوست داشتن من نشده و اینکه داره دوست داشتنمو به چیزای دیگه میکشونه.میخواد استفاده کنه.امیدوارم متوجه بشین منظورمو. ..نمیدونم.هیچی نمیدونم.فقط اینو میدونم که هر جا که میرم تو رو میبینم و فقط هم تو رو میخوامت اما تو ....یه نفر دیگه هم وسط هست که من دارم حسش میکنم اما امیدوارم که..... فقط کاش خدا یکم حال منو به تو حالی میکرد .اونوقت ببین چه حالی دارم من.اونوقت میبینی که چه دل شوره یی همیشه تو دل منه.اونوقت میفهمی دوست داشتن چیه .چرا بعضی وقتا میشی فرشته من و بعضی وقتا هم میشی قاتل جونم.من دوستت دارم اما تو فقط یه بار بیشتر اینو نگفتی به من.نمیدونم.هیچی نمیدونم.فقط کاش من اشتباه کنم. امیدوارم.

۴)یکی نیست به من بگه من چه جوری تو بلاگم اهنگ تک ستاره سامان رو میتونم بذارم ؟؟

بابا به یاری سبزتان نیازمندیما..... راستی به یه سری از دوستان هنوز سر نزدم که اونم چشم و در اولین فرصت.من بدقول نیستما فقط فعلا مشغولم.راستی یه چیز دیگه جدیدا کامپیوتر من داره واسم بازی در میاره و بعضی وقتا کانکت نمیشه و منم اون موقع اینجوریمبی خیال حالا.مواظب خودتون باشینا.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:2  توسط   | 

۱)

تا حالا شده یه جا گیر کنی که بدونی نه میتونی خودتو نجات بدی نه دیگران میتونن نجاتت بدن؟میدونی چقد حسه بدیه؟حس میکنی همون لحظه نفسات به شماره می افته.میدونی که اخرش چیه و چی میشه اما خودتو دلداری میدی و مثلا به خودت امید میدی که شاید هنوز یه راهی باشه .اما وقتی باز به عمق فاجعه یی که توش اسیر شدی یه نگاه میکنی میدونی و میبینی که  دیگه هیچ راهی باقی نمونده و آخرش همونی که خودت تصور کردی و فکر کردی و میدونستی که به سرت میاد میشه.میگن :از اونی که میترسیدیم سرمون اومد.تا حالا کدوم یکی از شماها به این جمله رسیدین؟ امروز من رسیدم.از اونی که میترسیدم به سرم اومد.هیچ وقت فکر نمیکردم که این اتفاق بخواد واسه من پیش بیاد اما شد.نمیخوام بگم چی بود و....چون نمیخوام یادم بیاد و بدتر  به هم بریزم.اما  من امروز  دقیقا نفسامو شمردم.به سختی نفس میکشیدم.هوا واسه تنفسم کم بود انگاری.همه اطرافیانم بی خیال بودن و من داشتم میرسیدم به همون جمله لعنتی و رسیدم.وقتی رسیدم نا امیدانه به اطرافم نگاه کردم.نمیدونم چرا اما شاید انتظار یه معجزه رو داشتم .وقتی رسیدم به این جمله لعنتی خیلی سریع رفتم و همه چیزو تموم کردم.همه چیز تموم شد.منم شدم جزو همون لیستی که نباید اسمم وارد میشد.اما مهم نیست واسم.میدونستم دیر یا زود این بلا سرم میاد.صبح مامان برد منو تا دم در مدرسه رسوند.بهم گفت که کی برمیگردم و امتحان تموم میشه.منم بهش گفتم که ۱۲ بیاد.اما زودتر از همه بچه ها دادم و اومدم بیرون.تو حیاط الکی قدم میزدم.واسم خیلی گرون تموم شد.آخرشم که خودم پیاده اومدم خونه .۴۵ دقیقه تو راه بودم.هوا گرم بود.همه با بی تفاوتی از کنارم میگذشتن که خیلی سریعتر برن و به کاراشون برسن.اما من با یه کوله پشتی که توی همون کوله پشتی کلی غصه ریختم داشتم پیاده می اومدم خونه.دوست داشتم قدم بزنم و یکم فکر کنم.اما فکرم خیلی مشغول بود و نمیتونستم تمرکز کنم.۲ خیابون مونده به خونه دیدم یه ماشینی بوق زد و واستاد شیشه رو کشید پایین و همین جوری نگام میکرد.منم اهمیت ندادم و به راه خودم ادامه دادم.اما دست بردار نبود.همسن بابام بود به خدا شایدم بیشتر.وقتی دید اهمیت نمیدم بی خیال شدو رفت ومن موندم و  شوری اشکی که رو گونه هام بود و احساسشون میکردم.چرا آخه همچین کسی نباید به من که مثل دخترش میمونم رحم کنه.حالم ازهمه مردا به هم خورد امروز از همه.میخوام ناراحت نباشم میخوام غمگین نباشم اما نمیشه.بی خیال......

۲)

دیشب با فاطی و دوست پسرش جواد ۳ خطه تلفنی صحبت کردیم.دیدم باز تلفن صداش در اومده نگاه کردم دیدم باز جواده.یکم گفتم نرمتر باهاش برخورد کنم.صحبت کردیم و جواد فاطی رو هم آورد رو خط.خلاصه ۵ دقیقه همه با هم حرفیدیم و یه شیرتو شیری بود که نگین.آخرشم یه دفعه فاطی قطع کرد و رفت  و ما هم قطع شدیم.دوباره جواد زنگید به منو منم گفتم فاطی کو و اونم گفت حتما مامانش یا باباش اومدن که قطع کرده و من خواستم خداحافظی کنم که سمج شد و نذاشت.شروع کرد به صحبت کردن و منم مثلا شنونده.دیدم با ۲ نفر دیگه هم میحرفه.گفتش که ۲تا از دوستاشم خونشونن.حالا ساعت چند بود؟۵ صبح.منم هاج و واج مونده بودم که یکی از دوستاش خیلی باحال بود همش تیکه میپروند .منم به جواد گفتم بهش بگو کم پارازیت بندازه این وسط.خلاصه من یکی میگفتم اونم یکی تا اینکه به جواد گفتم بهش بگو باید خودش صحبت کنه که نمیومد و اسمشم محمد بود.اخرش با کلی کلک و زرنگی جواد کشیدش و تلو گرفت و منم یکم باهاش صحبت کردم.آبادانیه آبادانی صحبت میکرد.خیلی هم باحال بود.باحال بود یعنی اینکه از نظر روانی ایراد داشت ظاهرا.خلاصه با هم صحبت کردیم و خداییش پسره باحالی بود و منم خوشم اومد مثلا ازش تا اینکه جواد اومد و تلو گرفت و گفت روشنک محمد میگه بهش بگو با من دوست میشی؟منم اینجوری حالااومدم صحبت کنم که جواد گفت :بابا یه کلمه.منم گفتم :معلومه نه و.......  که کلی قضیه دارد که بماندخلاصه فاطی رو امروز دیدم و قضیه رو بهش گفتم و اونم محکم زد پشت گردنم و گفت خل چرا گفتی نه آخه.منم بهش گفتم واه تو دیگه چته.خلاصه فاطی کلی نشست و صحبت کرد که این پسره فلانه و اینه و این مدلس و....منم همونجوری که برگه هام دستم بود  بهش پشت کردم و گفتم:از تو انتظار نداشتم من تار موی فرشته خودم رو به جای ۱۰۰۰تا از اینا نمیدم.   مثلا ساعت ۱۱ هم قرار گذاشتن که همشون با جواد بیان دم در مدرسه ما که مثلا من محمد رو ببینم.اما من زودتر همشون جیم شدم  وقالشون گذاشتمفرشته خوبم من اینقده دوستت دارم و اینقده واسم عزیزی که ۱۰۰۰تا مثل اینا تو چشمم نمیان فدای اون صدای مردونت عزیز دل روشنک.

۳)

دیروز ساعت طرفای ۵ عصر بود که دلم بدجوری هواشو کرد که واسش بزنگم.اول یه smsواسش دادم ببینم کجاس که اونم جواب داد که:salam azizam khoone hastam dar khedmatam eshgeh man  .منم زودی شمارشو گرفتم و زنگ زدم واسش .اما نمیتونست راحت صحبت کنه.تا اینکه به اون کسی که پیشش نشسته بود گفت:کاوه جون اگه امکان داره منو یه چند لحظه تنها بذار ممنون میشم.واییی کاوه بود.اونم رفت و من موندم  و یه فرشته و یه دنیا حرف و یه مدت زمان کوتاه واسه صحبت کردن و تالاپ تولوپای دل روشنک .بین صحبتامون من بهش گفتم که از ۲تا اسم پسر خیلی خوشم میاد واونم  با عجله گفت بگو.منم گفتم:آوید و ارشام.مکث کرد و گفت:معنیشون چیه اون وقت؟ منم بهش کلی درمورد معنیشون توضیح دادم و آخرشم زد تو حالم و گفت :من خوشم نیومدمنم حالا  اومدم که مثلا قانعش کنم که خوشگله که همش میگفت نه .اولین عدم تفاهم در زندگی خودشو نشون داد.آخرشم باز  کلی قربون صدقم رفت و بابای کردیم با هم .

۴)

این قالب بلاگم رو هم عوض کردم و گفتم :فعلا این باشه.میخوام یه تغییراتی تو بلاگم بدم اما میزارم واسه بعد امتحانا ایشالله.این چند روز هم که نبودم  کلی باز طبق معمول تیریپ افسردگی داشتم مثلا و الانم یه چند روزیه که از مانی بی خبرم و فعلا دارم زندگی میکنم دیگه.شما که یادتون نرفت واسم دعا کنین نه؟قربونتون.

پی نوشت۱:دارم از شدت دل شوره می میرم.وای داره میاد چی بهش بگم آخه؟ای خداااااا

پی نوشت۲:به خودم گفتم روشنک یه بار به بروبچ خبر نده که آپیدی ببین میان ببینن که زنده یی یا مردی؟اما.........

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:27  توسط   |